بهم گفت که دوستم داره بهم گفت منو می خواد بهم گفت اگه پاش باشه ته حادثه میاد بهم گفت که نفسهاشم اگه باشم میمونه بهم گفت شور بودن رو توی نگام می خونه دروغ گفت دروغ گفت میگفتش من هواشم تموم قصه هاشم میگفتش آبروشم همیشه روبروشم میگفت از خاکی دوره میگفت سنگ صبوره میگفت تنها نمیشم میگفت میمونه پیشم دروغ گفت دروغ گفت بهم می گفت که زندگیشمو ؛ با من عجینه میگفت چشم های من واسش یه دنیاست ؛ سرزمینه میگفت طاقت میاره بچگیهامو ، بدیهام میگفت از من میرونه خوندلهام ،خستگیهام بهم می گفت که مثل هیچکس نیست میگفت توی نگاهش خارو خس نیست میگفت طاقت نمیاره نباشم میگفت از فکرشم می میرمه که فکر کنه از دنیاش جداشم اینارو اون بهم گفت دروغ گفت از خودم می پرسم از چی نفرت داره چی ازم فهمیده که ازم بیزاره اما باز فکر می کنم شاید اصلا نمی خواد کسی عاشقش بشه کسی پا به پاش بیاد واسه این تنهایی ، بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی تو با این زیبایی نمی تونی از عشق متنفر باشی شاید از من یا نه ، از همه بیزاره نمی خواد درک کنه یکی دوستش داره اما باز فکر می کنم شاید این تقدیره که داره چشماشو از چشم من می گیره یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه نمی خوام بدونه واسه اونه که قلبم من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکو کسی بازم اونو نمی خونه یه روز همین جا توی اتاقم یدفه رفت داره میمیره چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه می کردم درو که میبست می دونستم که میمیرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم این جا سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعت رو دیوار دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار دهانت را میبویند و عشق را عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد شبی در خواب دیدم مرا می خوانند ، راهی شدم ، به دری رسیدم ، به آرامی در خانه را کوبیدم . ندا آمد : درون آی گفتم : به چه روی ؟ گفت : برای آنچه نمی دانی . هراسان پرسیدم : برای چو منی هم زمانی هست ؟ پاسخ رسید : تا ابدیت . تردید نبود ، خانه ، خانه خداوندی بود ، آری تنها اوست که ابدی و جاوید است . پرسیدم : بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وامی دارد ؟ پاسخ آمد : اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید . اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید . اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید ، در حالی که نه حال را دارید نه آینده را . این که شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مُرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید . سکوت کردم و اندیشیدم . در خانه چنین گشوده ، چه می طلبیدم ؟ بلی ، آموختن . پرسیدم : چه بیاموزم ؟ پاسخ آمد : بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است . بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد ، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه ای از کردار و اخلاق خود شماست . بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکیند ، از آنجایی که هر یک از شما به تنهایی و برحسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد . بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه که هستید دوست دارند . بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد ، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست . بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید . بیاموزید که دو نفر می توانند به چیزی یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یکسان نخواهد بود . بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید ، تنها هنگامی که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید ، راضی و خشنود باشید . بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آنکه خواسته های کمتری دارد . به خاطر داشته باشید که مردم گفته های شما را فراموش می کنند ، مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی ، هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود .
او از زندگی من چه می دانست ؟ می گفت که مانند من شکست خورده روزگار است ،اما سرنوشتی که من به آن دچار شده بودم با سرنوشت او هم سان نبود . او با نفرت و انزجار از زن و مردی که با او در زندگی مشترک خانوادگی گذرانده بود نفرت داشت و جدا شده بود و من به اجبار جای خودم را به دیگری سپرده بودم . او از زندگی آینده ،عشق را تمنا می کرد و من آرامش و سکوت آینده راجستجو می کردم . او می خواست گذشته را به بوته فراموشی بسپارد و من طالب آن بودم که حریصانه ،گذشته را تا ابد در همه یاخته های وجودم زنده نگه دارم . میان آنچه که او و من می خواستیم دنیایی فاصله بود . چیزی را که او طلب می کرد ،ایده آل من نبود . خواهشی که او در دل داشت تمنای من نبود . او آینده را می طلبید و من خود را در گذشته و خاطرات آن خلاصه کرده بودم. راه زندگی من و او ،فرسنگها با هم فاصله داشت ،اما چگونه می توانستم این همه تضاد را برایش شرح دهم ؟ آیا هضم احساسات من برایش آسان بود ؟ دیگر نمی دانم چه بگویم از این غم ؟؟؟؟؟؟؟؟ پاسخی وجود دارد که روزی آن را خواهیم دانست تو از او می پرسی ، چرا باید می رفت زندگی می کنیم و می میریم ، می خندیم و می گرییم و تو باید دردها را از خود برانی پیش از اینکه بتوانی دوباره زندگی را آغاز کنی آری ، بگذار آغاز شود ، دوست من ، بگذار آغاز شود بگذار اشک عشق از قلبت جاری گردد و هرگاه در شبهای تنهایی به نوری احتیاج داشتی مرا چون آتشی به درون قلبت ببر به وقت سپیده دم از خواب برمی خیزم ، احساس ناراحتی می کنم صدای تنفس تو را در کنارم می شنوم و در می یابم که خواب زمانی را می دیدم که ممکن است روزی از راه برسد و تو در زندگیم نباشی آهسته از بستر بیرون می خزم ، از پله ها به طبقه پائین می روم هنوز از دلهره خوابی که دیده ام ، ناآرام و غمگینم به خوبی می دانم که به قدر کافی ، احساساتم را برایت ابراز نمی کنم و نمی گویم تا چه حد برایم ارزش داری وقتی شب هنگام از خانه خارج می شوی ، بسیار زیبا به نظر می رسی و هر گاه قدم به هر کجا می گذاری ، توجه همه به تو جلب می شود زمانی که در کنارت ایستاده ام ، غروری خانه قلبم را تسخیر می کند این غرور از اینست که می دانم تو امشب اینجا در کنار من هستی تو محبوب منی ، یار و یاور منی ، تو به من امید می بخشی تو به من نیرو می دهی و مرا با خودت به دور دست ترین ساحل آرزوها می بری و با توست که میخواهم به جاودانگی برسم آری با توست که به جاودانگی خواهم رسید . . . این چه عشقی است که جانم را می سوزند ؟ این چه شور مرموزی است که از میان تک تک یاخته های تنم نام تو را فریاد می زند ؟ شاید من دیوانه باشم که برای چنین عشقی که فرجامی برایش نیست اینچنین می سوزم . طعم دلدادگی های مجازی را بارها چشیده ام . امّا عشق تو ورای عشق های دیگر است . این فریادهای درونم ، این ضجه های دل محزون و ستمدیده ام ، این ذوب شدن و از بین رفتن همه گواهِ عظمت این عشق و جاودانه بودن آنست . ای کاش همیشه در کنارم بودی تا دلنشین ترین ترانه های عاشقانه را از اعماق قلبم در گوش های نازنینت زمزمه می کردم . نامت را که رمز زیستن من است بارها فریاد می زدم . چشم هایت که گرانبهاترین گنجینه دنیا در قرنیۀ بی نظیر آن نهفته است را با بوسه های گرمم نوازش می دادم و دل مهربانت را که عظیم ترین دفینه های عشق در آن پنهان است از کلمات آتشین و محبت آمیز خود که تنها از پنهانی ترین نقاط دل مهجورم می تراود سرشار می کردم . اما دریغ و درد که عمر با تو بودن چه زود گذشت . چه زود طعم تلخ بی تو بودن را چشیدم و چه زود بی تو ویران شدم و از پای نشستم و در غم هجران تو پیراهن عافیت بر تن دریدم . ای که سفرۀ شبانه ام را با عطر یاد تو و رویای سیمای زیبایت رنگین می کنم ، نگذار بی تو بسوزم و از پای بیفتم . بیا تا دوباره غنچۀ خنده بر روی لبهایم گل شود ، تا دوباره دل نیمه جانم که همیشه فقط به یاد تو و برای تو می تپد جان بگیرد و در هوای با طراوت عشق تو نفسی تازه کند . بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم ، تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟! بیا و چینی دل شکسته ام را با بند محبت بند بزن و این دل دیوانه را که تکه و پاره هایش می رود تا به دست فراموشی سپرده شود ، مرهمی باش تا که تکه های خویش را با بوسه های گرم و عاشقانه ات و با نوازش های مهربانانه ات به هم متصل کنی و چون همیشه صاحب و مالک آن باشی . تو را با تمام ناراحتی هایت ، با تمام مشکلات و با تمام زجرهایی که در راه رسیدن به تو وجود دارد دوست دارم و قسم به همۀ قلبهایی که از عشق پاره پاره شده و خون پاک عشاقی که در راه معشوق جان داده اند ، جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم برنمی دارم و جز نام شیرینت زمزمه نمی کنم و در دل حزینم جز عشق جاودانه ات فریادی برنمی آورم ، چرا که در دل من هیچ کس مثل تو نشد و هیچ چیز مثل تو نبود . اگر برایم اوّلین نبودی بدان تا روزی که در خاکم جای دهند در قلبم آخرینی ، حتی در آن زمان هم خاکم از بوی جانفزای تو معطر است و هنوز هم خاکم عشق تو را فریاد می زند . تو کبوتری هستی که حس می کنم از این سفرت باز نمی گردی . تو یک نوع نیمۀ خدایی ! نمی دانم با تو چگونه رفتار کنم . . . لحظه ای مهربان و لحظه ای پر از خشم و طوفانی . . . با تو چه باید کرد عزیزم؟! همه جای بدن من با عطر دست های تو آمیخته است . روی پوست جوان من ، گرمای دست های تو می سوزاند و در عمق پیش می رود . روی نی نی چشمانم تصویر تو ثابت است . دلم می خواهد بپرسم تو چه طعمی داری ؟ طعم مستی ؟! نه . . . ! مستی عشق تو از همۀ مستی آفرین های عالم سوزاننده تر است . تو پاییز بودی ؟ زمستان بودی یا بهار ؟ نه . . .! تو همۀ فصول بودی و هیچ کدام نبودی . . . باور کن در هر نقطه من خدا را می دیدم . . . خدای کوچکم ، تو همه جا بودی ، همه جا هستی و سخت دست نیافتنی ! و من همیشه از خودم می پرسیدم ، آیا روزی باز هم من در کنارت خواهم بود ؟ حالا دلم می خواهد گریه کنم ، بنشینم و زار بزنم . آخ که ای کاش مرگ می آمد و قلب مرا از زیستن بیهوده خالی می کرد . . . امّا افسوس محبوبم عشق من می تواند تکیه گاهی مطمئن برای تو باشد تا به اتکا به آن از بار غصه ها نجات یابی و بتوانی بار غصه هایت را با کسی قسمت کنی که دوستت دارد و از تمام زندگیش برایت می گذرد و می خواهد شریک غمهایت باشد تا شانه های نازکت زیر بار آنها خم نگردد . در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نام تو بر احتراز است ، باور نمی کنم بی تودنیا قابل تحمل باشد ، بی تو این دل خسته به چه کار می آید ؟ بی تو زیستن بیهوده است ، بی تو دریای متلاطم دل پرالتهابم بی ماهی می ماند. بگذار نگاه مشتاقت جام جهان نمای من باشد ، بگذار زورق شکسته دلم در دریای دل پرموجت شناور بماند ، مگذار ماهی نیمه جان دلم بدون دریای وجودت بمیرد . اگر از کنارم بروی خواهم مُرد، بیا و مگذار بی تو بمیرم ، همسفر خوب عشقم ، رفیق نیمه راه نباش ، بگذار راهی را که با هم شروع کردیم ، در آن با هم گام برداریم و به پایانش برسیم ، شاید پایانش روشن باشد . . . عشق دیروز و امروزم سلام عزیزم ، سلام مرا که از اعماق دل شکسته ام بر می خیزد تا دل ستمدیده ام را مقابل خاک پای گرانبهایت فدا کند پذیرا باش . مهربانم ، وقتی به یاد گذشته برباد رفته می افتم ، هنوز با تمام وجودم ، وجود نازنین تو و عشق جاودانه ات را که قلبم را چنگ می زند و می فشارد در روحم حس می کنم . اما افسوس و هزاران افسوس که چه زود در غم بی تو بودن پرپر زدم . نازنینم ، بیا تا دوباره شبهایم با عطر نفس ها و صدای خوش طنینت عطرآگین شود . بگذار تا گهواره سینه ام دوباره بستری گرم و دلپذیر برای عشق آتشینت باشد . آرام جانم ، در فراغت دیدگانم خون می بارند و سینه ملتهب از عشقم ، ناله های سوزناک خود را در درون فرو می خورند و در بیرون فشار ناله های داغ از عشقم ، هردم اثری بر چشم ها و چهره ام برجایی می گذارند . . . بی تو نابودم ، بی تو هیچم ، قسم به چشم های افسونگرت ، بی تو این زندگی سراپا رنج و درد را که به پرکاهی نمی ارزد نمی خواهم . این دل سرشار از شوق ، شور ، آتش ، هیجان ، اشتیاق ، گرما ، تو ، عشق تو و خواستن تو ، فقط ترا می خواهد که بودنش از توست . در آن مکان گرم جز تو و عشقت هیچ جای ندارد . مگذار دل گرمم که از آتش عشقت توان می گیرد ، در سرمای هجر تو جان ببازد . مگذار و مگذر " محبوبم " امروز که به تو می اندیشم ، گویی در تمامی رگهای تنم خون گرم عشق تو می جوشد و سلول های بدنم نام تو را فریاد می کشند . لحظه به لحظه تو را در کنار خود حس می کردم و قلبم تنها با عطر یاد تو و برا ی تو می تپید . گویی عمر کوتاه آشنایی ما چنان در قلب رنجورم غوغایی به پا کرده که گاهی می اندیشم سال هاست می شناسمت . کاش در کنارم بودی تا هر دو از این سکوت لذت می بردیم و من در این سکوت دلنشین فقط در چشم های افسونگرت دیده می دوختم و سخن دل را در آن جاری می ساختم . چون تنها در سکوت است که موج احساس ناگهان می جوشد ، می غرد و در یک آن هزاران واژه عاشقانه بر سر و روی محبوب می ریزد . مگر در هر ثانیه چند کلمه می تواند از میان لبان بیرون بریزد تا بیانگر احساس درون عاشق باشد ؟ عاشق دیوانه ای که عمر بی ارزشش را ذره ای ناچیز در مقابل محبوب زیبای خود می داند تا فدایش کند . دلم می خواهد در کنارم بودی تا دیوانه وار فریاد شوق می کشیدم : "دوستت دارم" ... تا تن مرمرینت را با اشک های عاشقانه ام غسل عشق می دادم ، چرا که تو با دل مهربانت لیاقت والاترین محبت های روی زمین را داری . . . نه اشتباه می کنم ، محبت های روی زمین برای تو کافی نیست ، ارزش تو را تنها با فرشتگان درگاه ذات اقدس احدیت باید سنجید . بلبل خوش آهنگ شیدای من ، عاشق بی قرار خود را مسوز که از او جز تن بی تاب و توان و بال و پر سوخته کنج قفس نمانده است . باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش ، مگذار در این قفس تنگ پرپر بزنم . از این می هراسم روزی بیایی که از این مرغک بی جان در کنج قفس عشقت جز مشتی پری نمانده باشد . بالاخره روزی از شدت آتش درونم برای اینکه بدانی چقدر دوستت دارم ، در مقابل دیدگانت دلم را از سینه بیرون می کشم تا ببینی درون قفس سینه ام آتشفشانی برپاست که دلم را می سوزاند و دل بیچاره ام در صیقل عشق تو چون آیینه ای شده که جز نقش تو در خود ندارد و تو را اولین و آخرین می داند که در آن جای دارد و سپس در برابر چشمان نافذت پرپر می زند و فدای خاک پای نازنینت می شود . پس حال با دیدگان نافذت به درون دلم بنگر . ببین این زخم های جانکاهی است که با دست های زندگی به دلم نشسته و این نیز زخم های گوارایی است که دست عشق تو بر آن نهاده . و امّا امشب ، غریبانه شبی دیگر بود . رایحه بهاری تنت از میان باغستان خزان زده ذهنم گذشت . افکار زندانی از لابلای میله های تنم پر گشودند . خاطره ها صدایم زدند و سوار بر نسیم خیال از سراب جدایی پریدم . کاغذی آوردم تا در مقابل هجوم موهوم واژه ها بنگارم : " دوستت دارم . . ." دستم بگیر ، دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر درمانی باش پیش از آنکه بمیرم آوازی باش ، پرواز اگر نه ای آغازی باش تا پایان نپذیرم گلدانی باش ، گلزار اگر نه ای دلبندی باش ، دلدار اگر نه ای سبزینه باش با فصل بد و پیرم از بوی تو چون پیراهن تو آغشته شد جانم با تن تو آغوش باش تا بوی تو بگیرم لبخندی باش در روز و شب من درهم شکست از گریه لب من بارانی باش بر این تشنه کویرم آهنگی باش در این خانه بپیچ پژواکی باش از بگذشته که هیچ آهنگی نیست در نایی که اسیرم از بوی تو چون پیراهن تو آغشته شد جانم با تن تو آغوش باش ، آغوشی باش تا بوی تو بگیرم . . . ای آرام دل بی قرارم در هجرانت چشم هایم باران عشق می بارند . می بارند و می بارند تا این سوی ناچیزی که مانده است را هم از دست بدهند و در سیاهی دنیای خود جز نقش عشق روز ماه تو در عالم خیال تصور نکنند . تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در غم عشقت می سوزم , از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست پاسبانی می کنم تا در آن جز اندیشه عشق آتشینت هیچ جای نگیرد . سینه تنگم مالامال اندوهی تلخ است . در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم . گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد و تنم را از عشق می سوزاند . سراپا همچون دیوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم , تو می دانی این دره های فنا شدن کجاست ؟ می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم ... دل من فدای مهربانی های توست . عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد و هر صبح وقتی به یاد عشق پاکت دیده می گشایم , چشم هایم هنوز از شبنم اشک تر است من که باشم تا در غم عشق تو غرقه شوم ...؟ هفت شهر عشق را که بزرگان سلف در اوصافش سخنها فرموده اند و شعرها سروده اند , فقط در راه مهر و محبت تو می توان سیر کرد . عجایب هفت گانه دنیا در شب بی نظیر چشم هایت خفته اند . چشم هایی که قصه پرداز رویاهای شیرین مشرق زمین است . چشم هایی که از قدرت جادویی فوق العاده ای برخوردارند و . . . و چشم هایی که دلم را چه زیبا صید خود کردند و این صید بیچاره چه دلنشین زیر پای صیاد خود جان می دهد . اما ای وای اگر صیاد من , غافل شود از یاد من , قدرم نداند ... چون این صید ناچیز به امید نظر کردن صیادش بر او زنده است و بدون آن نگاه ها خواهد مرد . نشد یک لحظه از یادت جدا شوم . تو که دنیایی از عشق را به کام جانم که بی تو بی قرار شده ریختی , حال بگذار تا گلدان دلم با گل روی زیبای تو آراسته باشد و این گلدان بی گل نماند . چون خاکش را به اسم تو و بوی تو ریخته اند و در آن گل دیگری جای ندارد و نخواهد داشت , چرا که هر گل دیگری با خاک عشق تو نمی تواند زنده بماند و پژمرده می شود و خواهد مرد و گلدان دلم پذیرای گل دیگری نمی شود , زیرا گل های دیگر به جز تو برایم همه خارند . چون من هرگز عاشق نخواهی یافت و من که جرمم عشق ورزیدن به توست , عاقبت برفراز حلقه دار بی وفائیت با دلی عاشق و دیوانه دست و پا خواهم زد و فدای دوست داشتنت خواهم شد و دل مهربانت روزی برایم تنگ خواهد شد , چرا که چون من عاشق نخواهی یافت و کسی چون من فدایت نخواهد شد و بدان به غیر از من هر که مدعی این سخن هاست تو را می خواهد بفریبد . چون حرف آن چشمان پرستاره را کس دیگری نمی خواند و نمی داند و با دلش لمس نمی کند . نمی دانم تا کی باید در این امتحان سخت توسط تو آزمایش شوم . . . ای فرمانروای سرزمین دل عاشقم , تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم . اگر زتو پرسد , به او چه بگویم؟ با دل شکسته ام چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودن سوخت و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم , جمله جهان را می سوزاند و من تحمل بار سنگینش را کردم . ای طپش های دل حزینم, روزی , ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم . اما ای امید جان , در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر , از زندگی پربارتر و از امیدها سرشار شد و حس کردم تو از نگاهم رازم را خوانده باشی . اما اینک بدون تو و نفس های گرم و نوازشگرت , تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جمله می گنجانم و می گویم , عزیزم دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم . چرا که هجرانت پاییزی سبز برای دلم بود که در آن برگریزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم . بیا و نظری به راهی که رفته ای بینداز . بر رد پای عشق تو که بردل پژمرده از دردم نشسته نگاه کن . ببین , دلی که می تواند آشیانه مطمئن عشق تو باشد چگونه زیر چنگال تیز و برنده عقاب دوریت که هر لحظه پنجه هایش را بیشتر و بیشتر به دیواره دل غرق در خونم فرو می کند و آن به آن ضربه ای کاری بر پیکره نحیف دلم به رسم یادبود بر جای می گذارد , خود را سپر کرده و می کوشد تا ذره ای از محبت تو را که درون صندوقچه خود همچون گنجینه ای گرانبها نگهداری می کند کاسته نشود , بلکه در هر لحظه و در هر طرفت العین صدبار برایت جان می دهد و دیوانه تر می گردد . اما خاصیت تو چنان عاشق سوختن که چیزی هم برای تابوتش باقی نخواهی گذاشت . بیا تا بی تو پرپر نزنم . بگذار کنارت زندگی را زیبا ببینم , تا رنج زیستن با دست های گرم و عاشقت برایم گوارا گردد . با نگاهم به تو التماس می کنم تا برگردی و دلم را تنها و بی کس در این تند باد تلخ بی مهری نگذاری . احساس چیزی نیست که بتوان آن را هدایت یا کنترل کرد . احساسی که کنترل شود , دیگر احساس نیست . پس به احساساتت آزادی بده تا تو را به اوج وفا و صفا و صمیمیت و مهربانی سوق دهد . من که زیر شمشیر غمت رقص کنان می روم , حیف است زیربار بی وفائیت پایمال شوم و سزاوار این همه رنج و محنت نیستم . چرا به زجر کشیدنم نمی اندیشی؟ مزد این همه وفاداری را چرا با جفا می پردازی ؟ بگو چه کنم تا همیشه قدح پر شراب جاویدان عشقم باشی؟ اما بدان اگر باشی یا نباشی , همیشه قدح پرشراب عشقم باقی خواهد ماند . ولی زندگی برایم چه زیباست اگر همیشه باشی . . . تو ای محبوب شبهایم , نمی دانم تو می دانی که از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم ؟ برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم ؟ عزیز عزیزتر از جانم , جدایی هرگز حریف خاطره ها نمی شود. دست های تو با نوازش های مهربانانه اش و چشم هایت که گویاترین نگاه های دنیا را در خویش دارند , همیشه بزرگترین عشق ها رابرایم می آفرینند . پس تا از روزگار جدا نشده ام مرا بگیر , تا تنهایی دوستم نشده مرا پیدا کن , مرا دوست داشته باش , مرا به دست فراموشی مسپار ، مرا به دست فراموشی مسپار . . . ) ذهن آشفته ام یاری ام نمی کند تا آنچه در دل غمدیده ام پنهان دارم به روی سینه منتقل نمایم . ای کاش لحظه ها متوقف می شد و سپس به گذشته ها باز می گشت تا گرمای آن عشق آتشین را مشتاقانه تر درک و لمس می کردم . تو که با دست های گرم و نجیبت عشقی جاودانه را برایم به ارمغان آوردی اکنون کجایی تا با این همه اندوه را از پشت خم شده از درد و رنجم برداری و دل مرا چون پرنده ای در کنج قفس تنها اسیر است را از بندغصه ها برهانی و با اتکا به صندوقچه ی قلب سرشار از عشقت دل مرا از رنجها برهانی و با دست های زیبا و ظریفت دل مرا از قفس غم ها نجات دهی و درکنار گنجینه ی همیشه نهان سینه گرمت بگنجانی سینه ای که دشت سرسبز آرزوهایم بود و دریای بی کران زندگیم را در اقیانوس پهناور خود جای داده بود اکنون برای کدام سپید بختی می تپد؟ چشم های پرسحرو افسون تو که روزگاری چند یارو یاورم بود و لحظات زیبای عشق را با سیاهی های جادوئیش برایم گرمتر می کرد و هنگامیکه عاشقانه نگاهم می کردی و قطرات بلورین اشک که از عشق نهفته در دل مهربانت در لابلای مژگان سیهت برای من افشاندی اکنون آن چشم های زیبا را هر صبح به روی چه کسی می گشایی لبهایی که هر لحظه با شور و شوقی جنون انگیز نام مرا می خواند اکنون بر روی چه کسی می خندد ...؟ لبهای گرم و شیرینت که مستی همه شرابهای عالم در مقابل شهد شیرین آنها هیچ است اکنون لبهای چه کسی را نوازش می دهد .... اما روزی رسید که مرا با کوله بار غم ها برجای گذاشتی و رفتی . کاش در همان دم جان می دادم تا طعم زهرآگین بی تو بودن را هرگز نمی چشیدم. اکنون که بی تو و با یاد تو برجای مانده ام در لابلای میله های قفسی که تو برایم ساختی چون پرنده ای سرکنده ؛ بال و پر می زنم و از شدت رنج می نالم شاید صدایم از میان میله های آهنین این قفس که تو برای دل بی پناه و بی گناهم ساختی بیرون رود, در آسمان بیکران گم شود و روزی در جایی که عطر دلنشین نفس های گرم تو در هوایش موج می زند , در گوش های نازنینت طنین اندازد و دل مهربانت را که چون سنگ خارا سخت شده نرم کند و به رحم آورد تا شاید بار دیگر دروازه های قلبت را به رویم بگشایی و به سویم بشتابی و دو دست مهربانت را به رویم باز کنی و مرا سخت در آغوشت بفشاری تا از شدت گرمای بازوان سپید مرمرینت ذوب شوم و در وجودت حل گردم . در آن هنگام دوباره دروازه های زیبای خوشبختی را به روی خویش باز خواهم دید و خود را سعادتمندترین زن عالم خواهم دانست ..... چه حرف هایی که شنیدیم و چه حرف هایی که در گلویمان خشکیده شد هر چه بیشتر پیش رفتیم ِ کمتر به مقصد رسیدیم و نتیجه صبرمان را در بی حاصلی زمان تجربه کردیم چقدر در خلوت خود را نظاره کردیم و چقدر در تنهایی تاریکمان گریستیم اعتیاد هر روز افکارمان ِ آرزوهای محالی بود ِ که در عین نزدیکی فاصله ای به وسعت دریا داشت کوچه های سیاه حسرت را ِ پرشتاب برای دیدن خورشید طی کردیم هر نسیم را پرنده ای دیدیم که در آسمان پرحصار ِ پروازی از رهایی داشت هر پنجره را روزنی یافتیم در امتداد دیوار بلند آرزوهایمان آه از این فریادها که در حنجره های منجمد شکسته شد و صدایش در بلورین اشک هایمان پدیدار گشت افسوس که هیچ کس ِ در کوچکترین ذره از انگاره خیالش باورمان نکرد حیف از این دل که شکست دریغ از این قصه که ناتمام ماند و هیچ گاه دست های تهی ام را به رخم نمی کشی صورتم را نمی بینی تا از دیدن چشم های نمدارم دلزده شوی و پاهایم را که از دویدن در پی محبت بی جان شده اند به تمسخر نمی گیری اما شاید . . . . اما شاید تو هم مثل هزاران هزار آدم این کره خاکی مثل تمام آنهایی که با زبان گرمشان سردی قلبهای زمستانی شان را پنهان کرده اند همرنگ سنگترین دل دنیا شده باشی و پشت نگاهی مهربان پنهان به قشنگی صدای خش خش برگهای پائیزی خیلی دلم براتون تنگ شده ببخشید که انقدر نبودم یه یک ماهی به خودم استراحت دادم خیلی استراحت خوبی بود به شما هم توصیه می کنم برتن و برجان من کمتر شرر میداشتی در لباس فقر سلطان دو عالم میشدم گرنهال آرزوهایم ثمر میداشتی کاستن بگرفت جان من زاشک دیده ام کاش اشکم در دل سنگت اثر میداشتی آتش غم سوخت تا ملک دلم را از جفا کاش براین کشته عشقت گذر میداشتی من بحال خود همی گریم چو باران بهار کاش بر این غم زمانی دیده تر میداشتی آسمان خاطرم از هجر تو چون شام شد کاش از مهر رخت شامم سحر میداشتی سست عهدی تو ما را در عذابی سخت داشت کاش در آزار ما رای دگر میداشتی دلبر نداند معنی عشق ووفا کاش غیر از جور بر ما یک هنر میداشتی پس می نویسم که ببخشمت که ببخشائیم نه دست تو بود که عشق به این جا کشاندمان نه دست هیچ دگر باید تو بروی باید من بمانم این طور که نشود شک می کنم به قانون طبیعت پس می نویسم هر آن چه را که خواستی نخواستم که قاب کنی تمام معصومیت و پاکی ام را کنار طاقچه ای که هیچ وقت دستت نرسید قرآنی از رویش برداری خوب می دانی چه می گویم گفته بودم : ساده لوح این اسم تازه من است بچه شدم که بادبادک دستم بدهی و از شدت ذوق آن قدر در بغل بفشارمت که از خواب پروانه ها بپری چه می دانستم که بزرگ می شویم به بلوغ می رسیم و تو دیگر دستت را به هیچ پرنده ای نمی دهی که پروازت کند که بزرگ شدی با پاهای خودت راه می روی بند کفش هایت را خودت می بندی حالا هوا که تاریک شد از خیابان نمی ترسی سگ که دنبالت کند فرار نمی کنی باور نمی کنم سرتکان می دهم آنقدر هم نیستم که کینه شتری داشته باشم تمام شهر می دانند که این کوچه درختی دارد پنجره ای دخترکی و آن طرف تر خانه ای و اتاقی که هر شب گریه می کند پس می نویسم این روزها دیگر هوس سیب چیدنم نیست از دیدن گل حظ نمی کنم با ماه غریبه شدم از پشت همین دریچه شما را می بینم و خودم را و تو را که پشت به هم کردیم به سمت دو بی نهایت هر صبح که می گذرد به هیچ سلامی لبخند نمی زنم حساب و جمع و تفریق که می کنم باز هم به سرنوشت بدهکارم زمین نخوردم که بلندم کنید فقط دلم گرفته بود دوباره پلک آسمان سنگین شده بگذار بخوابم بگذار بخوابید خواب که باشیم درد نمی کشیم
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
| Design By : Night Melody |
